|
همه چیزازهمه جا
|
|||
|
درباره وبلاگ
منوی اصلی
نوشته های پیشین
چند تا عکس انتخابی عکسهای زیبا اولين مصاحبه اس ام اس با حال شعر تندبادسرنوشت قلب شکسته آرشیو مطالب
هفته دوم دی 1387
هفته دوم مرداد 1387 هفته چهارم بهمن 1386 هفته دوم بهمن 1386 هفته سوم دی 1386 هفته دوم دی 1386 آرشیو موضوعی
پیوندها
پیوندهای روزانه
قالب وبلاگ
|
اولين مصاحبه
گفتگو از :شیطون بلا
.……………………………………………………….. 33 سال پیش در آن زمان که هنوز گرگان به گلستان تغییر نام نداده و هنوز استان نشده بود کودکی چشم به جهان گشود که مهدی نام گرفت. سالها گذشت و گذشت تا اینکه آقا مهدی کوچولو خانواده هشت نفره (واعظی)متوجه شد باید اوقات فراغتش را با توپ های بچه های محل پر کند و هر چه آنها به توپ ضربه می زنند او ضرب ضربات آنها را بگیرد. مهدی و دوستانش نمی دانستند که او یک روز دروازه بان یکی از محبوبترین تیم های ایران خواهد شد.!!؟ ………………………………………………………………………………...
شیطون بلا:خودت را بیشتر معرفی کن؟
-مهدی واعظی هستم متولد 15 اسفند1353
شیطون بلا:کجا متولد شدی؟
-آزاد شهر استان گلستان اما بزرگ شده مشهد هستم
شیطون بلا:فوتبالت را از کجا آغاز کردی؟
-مثل همه از کوچه پس کوچه های محلمون ولی اولین باشگاهم شاهین مشهد بود و به ترتیب در چاپ جهان مشهد،الکتریک خراسان،پیام گچ خراسان،پیام مقاومت خراسان،بهمن کرج و پیکان تهران عضویت داشتم و حالا هم در خدمت پرسپولیس و هوادارانش هستم
شیطون بلا: فرق پرسپولیس با تیم های دیگر چیست؟
-برای من چندان تفاوتی نمی کند اما خوب بازی کردن در پرسپولیس فوتبالیست رابیشتر در کانون توجه قرار میدهد
شیطون بلا: از شغلت راضی هستی؟
-دروازبانی عشق همیشگی من بوده و هست و واقعا به ان عشق می ورزم.
شیطون بلا: وقتی سن سالت بالا رفت با عشقت چکار میکنی؟
-ان را به نوجوانان و جوانان اموزش میدهم.
شیطون بلا: از در امدت راضی هستی؟{چند میگیری}
-اره.........!!
شیطون بلا: چه سالی ازدواج کردی؟
-در سال 1379بود که با همسرم پیوند زناشویی بستم.
شیطون بلا: بچه هم داری؟
-یک پسر پنج ساله بنام یاسین.
شیطون بلا: اونم به فوتبال علاقه داره؟
-خیلی زیاد ،اما هنوز در شرایطی نیست که به مدرسه فوتبال بفرستم.
شیطون بلا: اگر بخواهد این کار را می کنی؟
-چرا که نه ورزش باعث تضمین سلامتی انسان می شود و این یکی از آرزوهای من برای فرزندم است.
شیطون بلا: الان که در تهران زندگی می کنی خانواده ات درمشهد هستند؟
-خیر آنها در کرج هستند در اصل آنجا خانه داریم.
شیطون بلا: چرا هرگز جزء دروازه بانان ثابت تیم ملی نبودی؟
-نمی دونم شاید از بد شانسی من بوده.
شیطون بلا: اهل مطالعه هستی؟
-آره کتاب های مختلفی می خوانم در مورد مسائل متقاوت اما بیشتر شعر
شیطون بلا: چطور؟
-اخه رشتم علوم انسانی بود و به ادبیات علاقه زیادی دارم.
شیطون بلا: اهل فیلم و سینما هستی؟
-بیشتر در خانه فیلم می بینم.
شیطون بلا: چه جور فیلم هایی رو می بینی؟
-سبک خاصی رو دنبال نمی کنم هر فیلمی که برام جذاب باشه اونو می بینم.
شیطون بلا: چند خواهر رو برادر داری؟ - دو خواهر و دو برادر البته یه برادر داشتم که از دنیا رفت.
شیطون بلا:پسر و فرزند چندمی؟
-تا پیش از درگذشت برادرم پسر سوم بودم اما حالا دوم هستم و فرزند سوم خانواده.
شیطون بلا: از ازدواجت راضی هستی؟
-بله همسرم با تمام سختی های زندگی یک ورزشکار آشنا است و من مدیون او هستم.
شیطون بلا: مهدی واعظی چه جورز بچه ای هست؟
-کم حرف ،در بند حاشیه نیست سرش تو کار خودشه خانواده دوسته .
شیطون بلا: بدترین گلی که خوردی؟
-یادم نیست.
شیطون بلا: بخاطر فوتبال چه چیزهایی رو از دست دادی؟
-تحصیلاتم
شیطون بلا: حالا ناراحتی؟
-نه فقط جواب شما رو دادم.
شیطون بلا: آرزوی ورزشیت؟
-با نام نیک از دنیای فوتبال خداحافظی کنم.
شیطون بلا: الگوی ورزشیت کی بود.
-از سبک دروازهبانی داسایف لذت می برم.
شیطون بلا: هنر پیشه مورد علاقه ات کیست؟
-پرویز پرستویی.
شیطون بلا: آرزوت؟
-عاقبت به خیر شدن و تندرستی خودم و خانواده ام.
شیطون بلا: حرف آخر؟
-از همه شما و همکارانتان تشکر می کنم و خوشحالم که در وبلاگ شما اولین نفر بودم.
/ نوشته شده توسط سه پسرخاله در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 19:6 |
اس ام اس با حال
يه روز، يه دختره با يه پسره آشنا ميشه، مي گه: اسمم شكوفه ست. تو خونه بهم ميگن: شكو، اسم تو چيه؟ پسره مي گه: اسمم كامبيزه ، تو خونه بهم ميگن: كامي، بر و بچه هاي محل هم، به هم مي گن: چس فيل
******************************************* اولي:اگه يه لکه آبي رو ديوار ديدي؟ چيه؟ دومي:يه مورچه که شلوار لي پوشيده!!! ******************************************* يه بار يکي مي ره تو جوب مي خوابه،ازش مي پرسن؟ چرا تو جوب خوابيدي؟ مي گه: مي خوام در جريان باشم ******************************************* يه بار يه دزد فرار مي کنه، مي ره تو جوب مي خوابه. پليسا پيداش مي کنن؛ بهشون ميگه: شما حق ندارين منو دستگير کنين؛ اينجا مربوط به نيروي درياييه ******************************************* دانش آموز اولي: «من ميدانم، اولين سؤال امتحان رياضي چيه.» دانش آموز دومي: «چيه؟ به من هم بگو.» دانش آموز اولي: «نام و نام خانوادگي» ******************************************* اولي: «ماهيگيري در اين رودخانه ممنوع نيست؟» دومي: «نخير، جايزه هم دارد.» اولي: «چه طور» دومي: «چون اصلاً در اين رودخانه ماهي وجود ندارد.» ******************************************* مردي در دادگاه محاكمه ميشد. وكيل مدافع هنگام دفاع از او گفت: «آقاي قاضي! مردي كه شما محاكمهاش ميكنيد پدري مهربان، انساني شريف، آدميبا وقار، مردي درست كار و پاكدامن و شهروندي با انضباط و مطيع قانون است.» متهم در اين هنگام به وكيلش اعتراض كرد و گفت: «آقاي وكيل! تو از من پول گرفتهاي، حالا داري از يك نفر ديگر دفاع ميكني؟» قاضي: «چرا با سر زدي توي صورت دوستت؟» متهم: «جناب قاضي! خودش خواست، هر وقت من را ميديد، ميگفت يك سري به ما بزن.» ******************************************* يه روز يه مار با يک زرافه اذدواج ميکنند بچشون غوربآغه مىِشه چرآ؟ چون بچه دآر نمىِشدن از پرورشگاه بچه آوردند ******************************************* يک روز بامشاد ميره جلوي مدرسه دخترانه، مي گه: واييييييييييي چقدر عيال؟ ******************************************* يه روز، يه مگسه با بچش مي ره مي شينه روي سر يه آدم کچل. بچه مگسه به مامانش مي گه: مامان ******************************************* من تشنمه آب مي خوام . مادرش مي گه: آخه بچه جون من توي اين بيابون بي آب و علف، آب از کجا بيارم؟!!! ******************************************* به فارسه ميگن ترکي بلدي؟ ميگه بيل ميرينم ******************************************* يه روز يه فارسه به يه غضنفر مي گه شنيدم تركا به خر مي گن داداش . غضنٿر مي گه آره داداش ******************************************* دو تا دوست باهم رفته بودن شكار برنده ، هرتيري كه بسوى برنده شليك مكرد ، به آن نميخورد اما بر و بالش مى ريخت ، دوستش كفت توى اين تفنكت تيره يا واجبین ******************************************* ميزبان به مهمان: «بگويم از بيرون غذا بياورند يا صبر ميكنيد شام آماده شود؟» مهمان: «بگوييد از بيرون غذا بياورند تا شام حاضر شود.» ******************************************* اولي: «آقاجان! تو با اين هيكلت ميتواني جاي پنج نفر كار كني، آن وقت داري گدايي ميكني؟» دومي: «آخر من ميخواهم آن پنج نفر از نان خوردن نيفتند.» / نوشته شده توسط سه پسرخاله در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 0:16 |
|
||